Select Page


اجازه دهید ابتدا یک موقعیت واقعی را مرور کنیم. جان به عنوان رئیس حساب‌‌های کلیدی در یک شرکت تبلیغاتی کار می‌کرد. او چهار کارمند داشت که به او گزارش می‌‌دادند. متاسفانه او همیشه اعضای تیم خود را دست کم می‌گرفت و تمام وقت با آنها دعوا می‌کرد. او هرگز نمی‌توانست به آنها اعتماد کند و همیشه فکر می‌کرد آنها قادر به انجام درست کارها نیستند. روزی او یک پروژه بزرگ را قبول کرد که باید ظرف دو روز کاری آن را به اتمام می‌‌رساند. تصمیم گرفت تمام فعالیت‌‌ها را به تنهایی انجام دهد، زیرا فکر می‌کرد هیچ کس دیگری غیر از او نمی‌تواند این کار را درست انجام دهد. اما جان نتوانست پروژه را در روز موعود تحویل دهد و انتقادات زیادی از مافوق خود دریافت کرد. سازمان وی نیز یکی از مشتریان اصلی و معتبر خود را از دست داد.



Source link

EnglishPersian